چون مرا غمناک بيند شاد گردد يار من

شاعر : اوحدي مراغه اي

زان سبب شادي نميگردد به گرد کار منچون مرا غمناک بيند شاد گردد يار من
گوييا با اشک بيرون ميرود اسرار مناشک چشمم سر دل يک يک به رخها بر نبشت
مردم اندر زحمتند از ناله‌ي بسيار منرخت ازين شهرم به صحرا برد مي‌بايد که شب
هر شبي شهري بسوزد آه آتشبار منگر نه آب چشم سيل انگيز من مانع شود
آشنايي مي‌کند با ديده‌ي بيدار منهمچو ياقوتست اشکم، تا خيال لعل او
خود نميپرسد که: حالت چيست؟ اي بيمار منمن ز تيمارش چنان گشتم که نتوان گفت و او
گر به گوش او رسيدي نالهاي زار منز اوحدي هجران او کوتاه کردي دست زود